باز هم نیوتون...

روزی همه ی دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند.

آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند.

اینشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.

او باید تا ۱۰۰ می شمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

همه پنهان شدند الا نیوتون

نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد.

دقیقن در مقابل اینشتین...

اینشتین شمرد ۹۷,۹۸,۹۹,۱۰۰ 

او چشمانش راباز کرد و دید که نیوتون در مقابل چشمانش ایستاده است.

اینشتین فریاد زد نیوتون بیرون( ساک ساک) نیوتون بیرون( ساک ساک).

نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم.

او ادعا کرد که اصلن من نیوتون نیستم.

تمام دانشمندان از مخفیگاهشان بیرون آمدند تا ببینند او چطور میخواهد ثابت کند که نیوتون نیست.

 نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام

که من را نیوتون بر متر مربع میکند و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال

می باشد.بنابراین من پاسکالم .پس پاسکال باید بیرون برود.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 15:22  
 

وقتی استاد علی محمدی کشته شد تازه فیلم "ثریا میم" را دیده بودم... گاهی با چشمان بسته... و چندی بعد عادل در حالی که چشمانش برق میزد دی وی دی را جلویم گذاشت و گفت " خوراک خودته." باز هم یک سنگسار دیگر. این بار هم بلاهت انسان... هنوز نمی دانم نویسنده این زن دوست داشتنی را از کجای تاریخ بیرون کشیده – گشته ام ولی نیافته ام هنوز – ولی برای من که این اواخر همواره درگیر احوال زنان دانشمند بوده ام- با عنوان کامپوترها... کار زیاد و مزد کم - به واسطه ی ترجمه ی کتابم، البته فقط در حیطه ی علم فیزک و کمی تخصصی تر در کیهان شناسی، شنیدن "هاپشیا" در "آگورا" بیشتر آتشم زد.

زنی که 1200 سال قبل ار "کپلر" درباره ی چرخش زمین سخن می گوید و مدار بیضوی اش...اما به دلیل فرزانگی اش محکوم می شود به سنگسار... به دلیل چرا گفتنش... نمی دانم چرا وقتی مسیحیان وارد مدرسه شدند و کتاب ها را سوزاندند و حتا به مجسمه ی افلاطون هم رحم نکردند دلم لرزید... انزوای هاپشیا و ایمان آوردنش به زور تلخ است... به خصوص وقتی اعتراف می کند که به فلسفه اعتقاد دارد برای استدلال و بس. هاپشیا به فتوای مرد مسیحی متعصبی به مرگ محکوم شد... هنگامی که برهنه در مقابل صندلی مرد خدا می لرزید، مردی که دل سپرده اش بود وقتی، خفه اش کرد و بعد در بی اطلاعی دیگران سنگسار شد. هر قطعه از بدنش به یک گوشه ی شهر رفت و بعدها سوزانده شد... این زن با ناباوری تمام در خاورمیانه زندگی می کرده است... در اسگندریه... و این مجازات تخطی از قانون خداست! جالب که بعدها این مرد کشیش کلیسا شده و یک پزشک...

قرار بود اینجا فقط فیزک باشد وبس... قرار بود از حرکت بنویسم و دیگر مطالب.... سنگینم... سخت... "در زندگي زخم هايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند، شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد." (بوف کور صادق هدايت)

باز هم دلتنگم... دلم هوای خیسی باران کرده...

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:21  
 و اما رنگین کمان...

و اما رنگین کمان... البته اگر وقتی چشم هایت را باز کردی و از پشت پنجره ی بخار گرفته ی اتاق به حیاط نگاه کردی به واسطه ی سفیدی برفی که شکوفه های سفید زردآلو را مدفون کرده فراموش نکنی که بهار آمده ...

وقتی باران می بارد اگر خورشید پشت سر ما باشد می توانیم قسمتی از یک منحنی هفت رنگ را ببینیم (چون زمین با آن برخورد دارد همه ی آنرا نمی بینیم)که در اصطلاح رنگین کمان نام دارد. منحنی هفت رنگی که به خاطر شکست نور در زوایای مختلف در مسیری که میان قطرات کروی باران طی
می کند ایجاد می گردد. اکثر پرتو ها بین  41 یا 42 درجه نه بیشتر شکسته شده و به چشم ما میرسند. در نتیجه ما شاهد کمانی خواهیم بود که مرکز آن روی خورشید است  و شامل رنگ های قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نيلی و بنفش می باشد. ما منحنی را به طور كامل مشاهده نخواهيم كرد. زيرا زمين در ميانه راه با آن برخورد می كند. زمانی كه خورشيد نسبت به افق پايين تر قرار دارد ما بخش هاي بيشتری از اين قوس دايره رنگين كمان را مشاهده خواهيم نمود. خصوصاً در موقعيت غروب خورشيد كه ما نيم دايره ای از نگين كمان با كمان 42 درجه در بالای افق مشاهده می نماييم. زمانيكه خورشيد نسبت به افق در بالاترين قسمت خود واقع است كمان رنگين كمان كوچكتر به نظر خواهد رسيد.

گاهی دو رنگین کمان در آسمان مشاهده می کنیم. این پدیده به خاطر انکسار دوباره ی نور به وجود می آید و جای رنگ ها در آن برعکس رنگین کمان اول است.در این رنگین کمان نور تحت زاویه ی 50 درجه شکست می یابد.  البته ممکن است چندین رنگین کمان در آسمان ببینیم که کمرنگ تر از  رنگین کمان اولیه هستند.معمولن فضای بین دو رنگین کمان تیره تر به نظر می رسد و ناحیه ی اسگندری نامیده میشود(1800 سال پیش اسگندر مقدونی متوجه این رویداد شد). اما از بین رنگین کمان آسمان روشن تر دیده می شود.

خالص بودن رنگهای رنگين كمان به اندازه قطرات باران بستگی دارد. قطرات درشت (در حدود قطرهای چند ميليمتری) رنگين كمانهای روشن مي دهند با رنگهای تفكيك شده و زيبا. قطرات ريز باران (در حدود قطرهاي 1/0 ميليمتر) رنگين كمانهايی با رنگهای در هم پوشانيده شده ايجاد مي نمايد و اغلب نزديك به رنگ سفيد و شفاف ديده مي شوند. به ياد داشته باشید که در تئوری رنگين كمان قطرات باران را كروی فرض می كردند. هرگز يك سايز برای قطرات باران وجود ندارد بلكه قطرات باران ابعاد و اندازه های گوناگون دارند که منجر به ايجاد رنگين كمان مركب مي شود.

به هرحال این پدیده ی اپتیکی یکی از زیباترین رویدادهای فصل باران است.

 

 

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:46  
 گرما....

مفهوم گرما شباهتی به مفهوم های دیگر فیزیکی دارد. به نظر می آید که آن "جوهری مادی" همچون جرم در مکانیک است. مقدار آن مثل پولی که خرج شود و یا درون غلکی ذخیره شود ممکن است تغییر کند یا ثابت بماند. پول درون غلک تا موقعی که نشکسته ثابت می ماند. جرم هم اینگونه است- البته تازمانی که به انرژی تبدیل نشده- و به نظر می آید که حرارت هم گرچه جاری می شود اما مقدارش تغییر نمی کند. حتی در صورتی که گرما صرف بالا بردن دما نشود بلکه فرضن یخ را به آب یا آب را بخار کند، باز هم تصور ما نسبت به اینکه گرما یک جوهر مادی است تغییر نمی کند؛چه می توان با یخ بستن آب یا میعان بخار مجددن آن را به دست آورد. اصطلاحات قدیمی "گرمای نهان گذار" و " گرمای نهان تبخیر" خود نشان می دهد که این تصویر از تصور گرما به صورت جوهر مادی اخذ شده است- درست مثل پولی که در غلک نشکسته است. هرکس غلک را بشکند می تواند از آن پول استفاده کند.

ولی این نکته محرز است که گرما جوهر مادی مانند جرم نیست. جرم را می توان با ترازو اندازه گرفت اما گرما را چطور؟ آیا آهنی که در اثر گرما گداخته شده سنگین تر شده یا سبک تر؟ اگر گرما جوهر مادی باشد، جوهری بی وزن است. جوهر مادی گرما را معمولن "کالریک" گویند- که اولین فرد از خانواده ی جوهر های بی وزن است.

نظریه ی مادی بودن گرما بسیاری از پدیده های مربوط به آن را توجیه می کند اما گرما را نمی توان جوهر  مادی، ولو بی وزن، شمرد. تصور ما از جوهر مادی چیزی است که نه به وجود می آید و نه از بین می رود. با وجود این انسان های اولیه با استفاده از اصطکاک گرما به وجود می آوردند نمونه های ایجاد گرما بسیار است. کسانی که از نظریه ی جوهری گرما دفاع می کنند خواهد گفت : خوب در پدیده ی مالش احتمالن طی عملیات تغییراتی در چوب به وجود می آید که مقدار ثابت و معینی گرما، موجب به وجود آمدن دمایی بیش ازپیش در آن شود. به هر صورت تنها چیزی که می بینیم بالا رفتن دماست.ممکن است مالش دمای ویژه ی چوب را تغییر دهد نه کل گرما را....

در این مرحله فقط آزمایش راه گشاست. اگر دو تکه چوب داشته باشیم که گرمای ویژه ی یکسانی دارند و یکی را با مالش و دیگری را نزدیک بخاری گرم کنیم نظریه ی جوهری گرما فرو می ریزد. تعیین گرمای ویژه ی اجسام از سری " آزمایشات قطعی" در فیزیک است که حدود 200 سال پیش توسط "رومفورد" فیزیکدان آلمانی صورت گرفت و مرگ نظریه ی جوهری گرما اعلام شد. رومفورت می نویسد:

       بسیار اتفاق می افتد که در کارها و اشتغالات عادی زندگی، فرصت هایی برای تفکر

       در برخی از عجیب ترین اعمال طبیعت دست می دهد؛ و چه بسیار آزمایش های جالب

       فلسفی که ممکن است بدون زحمت و صرف هزینه به کمک ماشین هایی که فقط برای
       کارهای فنی و مقاصد پیشه و هنری ساخته شده اند، انجام پذیرد.

       برای من چنین موقعیت هایی فراوان فراهم شده است و اطمینان حاصل کرده ام که اگر

       آدمی عادت کند در جریانات معمولی زندگی، که بر حسب اتفاق پیش آمد می کند چشم
       خود را باز نگه دارد، یا در سیر و سیاحتی که از ملاحظه ی عادی ترین ظواهر دست می دهد

       تعمق کند، به تردیدهایی مفید دچار می شود و طرح هایی معقول برای تحقیق و پیشرفت

       پیدا می کند که بسیار بیشتر از تفکرات فیلسوفان در ساعت های خاص مطالعه و تحقیق

       حاصل می دهند.

       این اواخر که در قورخانه ی مونیخ ناظر سوراخ کردن لوله های توپ بودم،متوجه شدم که

       هنگام سوراخ کردن لوله ای مفرغی در مدتی کوتاه گرمای شدیدی تولید می شود، و شدت

       این گرما در براده هایی که مته تولید می کند خیلی زیادتر است(به تجربه دریافتم که از گرمای
       آب جوش هم بیشتر است).

       سرچشمه یگرمایی که در این عملیات مکانیکی تولید می شود کجاست؟

       آیا مولد آن براده هایی است که با نوک مته از توده ی فلز جدا می شوند؟ اگر چنین باشد،

       بنابر عقیده های جدید گرمای نهان و کالریک، نه تنها لازم است که ظرفیت گرمایی تفییر کند

       بلکه این تغییر باید آن قدر زیاد باشد که پاسخ گوی همه ی حرارت های تولید شده نیز باشد.

       ولی چنین تغییری روی نمی دهد. زیرا مقداری از این براده ها و مقداری به همان وزن از نوارهای

       نازک همین فلز را که با اره جدا کرده بودم و در یک دما (دمای جوش آب) بودند، در دو مقدار مساوی

       (یعنی آب به دمای 5/49 فارنهایت )قرار دادم.آبی که براده ها در آن بودند از آبی که نوارها را در آن
       قرار داده بودم نه سردتر بود و نه گرم تر.

و در آخر چنین نتیجه می گیرد:

       هنگام استدلال درباره ی این موضوع نباید این رویداد بسیار مهم را فراموش کرد که چشمه

       ی گرمایی که در این آزمایش ها از اصطکاک به وجود می آید به وضوح تمام نشدنی می نمود.

       و نیز باید اضافه کرد که آنچه که یک جسم یا دستگاهی از اجسام عایق شده بتوانند به طور
      
نامحدود تولید کنند،ممکن نیست جوهری مادی باشد.برای من اگر محال نباشد، بسیار             

       مشکل است تصور کنم که چیزی بتواند به صورت گرمایی که در این آزمایش ها دیده ام تولید
       شود و منتقل گردد،و آن چیزی جز"حرکت" باشد.

به این ترتیب نظریه ی کهنه سقوط کرد ویا به عبارت دقیق تر نظریه ی جوهری گرما به مسایل جریان حرکت محدود شد.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 18:51  
 بعضی اشتباهات چه پی آمد بزرگی دارند...

چند وقتی است مشغول ویرایش کتابی در زمینه ی نجوم و کیهان شناسی هستم. با اینکه علم نجوم هیچ سود اقتصادی برای کشورها نداشته است (البته به صورت مستقیم) اما حیطه ای است که همه ی ما گاهی به آن نظری داریم و علاوه بر این دل مشغولی بسیاری از دانشمندان می باشد. دیدم خالی از لطف نیست که از خط مشیی که در نظر داشتم دنبال کنم فاصله بگیرم و به امری اشاره کنم که به این مورد مربوط می باشد:

نظریه ی "نسبیت عام اینشتین" پیش بینی می کرد که جهان یا در حال انقباض است و یا انبساط و از طرفی اینشتین اعتقاد به جهانی ثابت و پایا داشت، به همین خاطر عبارتی ثابت زا به آن اضافه کرد تا جلوی پیش آمد این امر را بگیرد. این ثابت "ثابت کیهانی" نامیده شد و با حرف یونانی "لاندا" نشان داده شد. بعد از مدتی "ادوین هابل" مشاهده کرد که کهکشان های دور تر از ما دور می شوند و سرعت آنها را محاسبه کرد. اما اینشتین با این تئوری مخالفت کرد و نسبیت عام را بزرگترین اشتباه خواند ، چون علاوه بر زیر سوال بردن تصور پایا بودن جهان مسئله ی آغاز و پایان آن نیز مطرح می شد و وجود سیاهچاله ها به عنوان مکانی که زمان به پایان می رسد و نقطه ای از مکان به حساب می آید – پیش بینی این تکینگی توجیه فیزیکی نداشت.

اکنون وجود ثابت کیهانی واضح و مبرهن است. ثابت کیهانی به فیزیک ذرات معنی داده و تأثیر بسیاری بر درک ما از نیروهای بنیادی طبیعت گذاشته است. این عدد ثابت در محاسبه ی سن جهان نیز دخالت دارد و اینکه سرعت انبساط جهان بعد از انفجار بزرگ و به سبب ایجاد گرانش کمتر شده یا بیشتر؟ همچنین این ثابت، وجود  یک نوع ماده و انرژی عجیب با گرانش بسیار را پیش بینی و به اثبات می رساند.

خلاصه این که برخلاف ادعای اینشتین مبنی براینکه در جهان فقط 12 نفر نسبیت عام را می فهمند، امروزه تعداد بسیاری با درکی ساده تر از این نظریه و تحت لوای اخترفیزیک نسبیتی با ریاضی ساده به کار خود ادامه می دهند.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 19:41  
 و اما سرعت...

اگر سرعت نشانه ی نیروهای خارجی موثر نیست،پس نشانه ی چیست؟جواب این سوال را "گالیله" یافت و "نیوتون" به ایجاز بیان کرد. برای روشن شدن موضوع باز هم یک آزمایش ذهنی ترتیب می دهیم: ارابه ای با حرکت یکنواخت- بدون نیروهای بازدارنده.

خوب حالا نیرویی در جهت حرکت به آن وارد می کنیم. سرعت آن زیاد می شود و اگر برعکس عمل کنیم یعنی در خلاف جهت حرکت نیرویی اعمال کنیم سرعت کم می شود. نتیجه ای که می گیریم این است که:

                            اعمال نیرو سبب به وجود آمدن سرعت نمی شود

                             بلکه باعث تغییر سرعت می گردد.

از این قرار هل دادن یا کشیدن ارابه سبب تغییر سرعت است نه خود سرعت.البته با توجه به اینکه در مسیر حرکت است یا خلاف آن.گالیاه این موضوع را در کتاب خود با نام
"دو علم جدید" به روشنی بیان می کند:

                            "... سرعتی که به جسم متحرکی داده شود، تا
                            موقعی که علل خارجی کند یا تندکننده دور نگه داشته
                            شوند،ثابت می ماند،و این شرط فقط به سطوح افقی

                            اختصاص دارد.زیرا در سطوحی که به طرف پایین شیب
                            دارند،علتی برای ایجاد شتاب موجود است،و در سطوحی

                            شیبشان به طرف بالاست حرکت کند می شود. از همین

                            جا نتیجه می شود که حرکت در امتداد سطح افقی دایمی

                            خواهد بود،چه هنگامی که سرعت یکنواخت باشد نمی تواند

                            کم شود و بنا بر آن از بین برود."

ارتباط میان نیرو و تغییر سرعت – و نه مطابق دریافت شهودی ما ارتباط میان نیرو و خود سرعت – پایه ی مکانیک کلاسیک است که نیوتون آن را تدوین کرده است.

حال بدانیم نیرو چیست؟ در تحولات بعدی علن مفاهیم نیرو و تغییر سرعت معانی وسیع تری یافتند.به طور شهودی معنی واژه "نیرو" را می دانیم.این مفهوم از کوششی که هنگام هل دادن یا بلند کردن یا کشیدن به کار می بریم یعنی از احساس عضلانیی که همراه هریک از اعمال است، نشأت می گیرد.ولی تعمیم آن بسیار گسترده تر است.

می توانیم نیرویی در نظر بگیریم بدون وجود اسب و ارابه! نیرویی که زمین را در قید خورشید نگه داشته...نیرویی که ما و اشیا را در روی زمین مگه داشته و نمی گذارد از حوزه ی اعمالی اش خارج شویم... نیروی باد که برگ ها را به جنبش در می آورد و من شاید روزگاری بتوانم زیر نوری که از چرخش توربین هایی که می چرخاند به وجود می آید افاضاتم را بنویسم. به هرحال هر جا تغییر سرعتی باشد فورن وجود نیرو نتیجه می شود. نیوتون در "اصول" می نویسد:

                               نیروی موثر عبارت از عاملی است که بر جسمی وارد
                               می آید و حالت آن را یا از موضع سکون و یا از حرکت
                               یکنواخت در امتداد خط راست تغییر می دهد.

                               این نیرو فقط همان کنش است؛هر وقت کنش از بین

                               برود،نیرویی باقی نمی ماند، زیرا هر جسم به واسطه ی

                               خاصیت ماند خود هر حالت جدیدی را پیدا نگه می دارد.

                               نیروهای موثر منشأهای مختلف دارند،از کوبیدن،از فشار،

                               و از نیروی جذب به مرکز ناشی می شوند."

سنگی که رها می شود با سرعت یکنواخت حرکت نمی کند بلکه پس از مدتی شتاب می گیرد.و مثال دیگر: هنگامی که سنگی را به صورت قائم پرتاب می کنیم، بالا می رود و جایی می ایستد و سپس به طرف زمین برمی گردد.
نیرو همان نیروست فقط راستای آن فرق کرده است.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 14:14  
 به نام گالیله به کام نیوتون

یکی از مسائلی اساسی که در نتیجه ی پیچیدگی سالها در تاریکی مانده بود،مسئله ی حرکت است. تمام حرکت هایی که ما در طبیعت می بینیم پیچیده هستند – از پرتاب یک سنگ گرفته تا حرکت یک قایق روی امواج آب- و احتیاج به تفسیر دارند. از ساده ترین مثال آغاز می کنیم ، سنگ ساکنی را در نظر بگیرید. برای حرکتآن باید عاملی خارجی بر آن اثر کند.درک شهودی به ما می گوید که هر چه اثروارد شده بزرگتر باشد سنگ تندتر حرکت می کند. یا به عبارتی ارابه ای که به چهار اسب بسته شده تندتر از ارابه ای که به دو اسب بسته شده حرکت می کند.شیوه ی استدلالی که بر شهود و حدس بنا باشد همیشه کارآمد نیست- بلکه بسیار اشتباه می کند- و این مورد برای نتایج فیزیکی هم صادق است.و به افکار نادرستی درباره ی حرکت منجر شد که قرن های متمادی دوام یافت. شاید قدرت و اعتبار "ارسطو" در سراسر اروپا،علت اساسی دوام این تصور شهودی بوده است.در کتاب "مکانیک" که دو هزار است به او منسوب است می خوانیم:

               "جسم متحرک موقعی به حال سکون در می آید که نیرویی
              که آن را می راند دیگر نتواند تأثیر کند و آن را براند."

کشف استدلال علمی و استفاده "گالیله" از آن این راه به اشتباه رفته را اصلاح کرد. و  در واقع آغاز علم فیزیک از این زمان بود.این اکتشاف به ما آموخت که استنتاجات شهودی، که نتیجه ی بلاواسطه ی مشاهده هستند، همیشه شایسته ی اعتماد نیستند.

حالا ببینیم کجا اشتباه کرده بودیم؟ بنا بر دریافت شهودی هر چه کنش بزرگتر باشد، سرعت زیادتر
می شود. بنابراین از روی سرعت می توان دریافت که به جسم نیروی خارجی وارد شده یا نه؟ آنچه گالیاه یافت این است:

اگر جسم رانده یا برداشته نشود و از هیچ راه دیگری هم تحت تأثیر واقع نگردد یا به عبارت ساده تر،اگر به جسم هیچ نیرویی وارد نشود، به طور یکنواخت حرکت می کند یعنی سرعتی ثابت در امتداد خط مستقیم خواهد داشت. پس حرکت نشان نمی دهد که آیا نیروهایی خارجی بر جسم وارد آمده اند یا نه؟نتیجه ی گالیله که نتیجه ای درست است یک نسل بعد توسط "نیوتون"به شکل "قانون اینرسی"مدون شد. این قانون اولین قانون فیزیکی است که ما در مدرسه به حافظه می سپاریم:

              "هر جسمی حالت سکون یا حرکت یکنواخت خود در خط
              مستقیم را حفظ می کند، مگر این که نیروهایی که بر آن 
              کارگر می افتند مجبورش کنند که حالت خود را تغییر دهد"

به یاد داشته باشید هیچ وقت نمی توان حرکت یکنواخت داشت چون نمی توان عوامل خارجی را از بین برد - مثل اصطکاک.

این قانون از مشاهده به دست نیامد بلکه از تفکر نظری سازگار با مشاهده حاصل شده است.فکر انسان تصویری از جهان خلق می کند که پیوسته در حال تعییر است. کار گالیله این بود که بینش شهودی را باطل شمرد، و نگرش جدیدی را به جای آن گذاشت: اهمیت کشف گالیله در همین است.

 

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:17  
 در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

دخالت های سیاسی در امور دانشگاه روز به روز تحمل ناپذیرتر  می شد. یکی از همکارانم در دانشکده، که ریاضیدانی به نام "لِوی" بود، و به دلیل خدمات ممتازش در زمان جنگ قانونن مصونیت داشت، یکباره از مقام خود برکنار شد.تحقیری که در حق بعضی از اعضای جوان تر هیأت علمی روا داشته می شد- به خصوص منظورم "فریدریش هوند" و "کارل فریدریش بون هوفر" و "ب.ل.واندر وردن" ریاضی دان است- چنان شدید بود که به فکر افتادیم استعفا کنیم و دیگران را هم تشویق کنیم که در این کار از ما تبعیت کنند. اما پیش از اینکه این گام خطیر را بردارم، تصمیم گرفتم که مسأله را با شخصی مسن تر که همه به او اعتماد کامل داشتیم در میان بگذارم. بنابراین از "ماکس پلانک" تقاضای ملاقات کردم و در خانه اش در بخش " گر ونه والد" برلین با او ملاقاتی داشتم.

پلانک مرا در اتاق نشیمنی که با اثاث قدیمی اش کمی دلگیر و در عین حال مأنوس می نمود، پذیرفت.تنها چیزی که این اتاق کم داشت یک لامپای نفتی قدیمی روی میز وسط اتاق بود. به نظر می آمد پلانک از آخرین دیدار ما سالها پیر تر شده است.روی صورتش که با ظرافت تمام تراشیده بود چین های عمیقی افتاده بود؛ لبخندش رنج آلود می نمود، و بسیار خسته به نظر می آمد.

بی مقدمه گفت: گمان نمی کنم بتوانم توصیه ای به شما بکنم.می خواهم گفتگویی که چند روز پیش با "هیتلر" داشتم به اطلاع شما برسانم. امیدوار بودم بتوانم او را قانع کنم که اخراج همکاران یهودی ما لطمه ی سنگینی به دانشگاه های آلمان و مخصوصن به فیزیک می زند. امید وار بودم به او نشان بدهم که قربانی کردن افرادی که همواره خود را آلمانی دانسته اند و مثل هر کس دیگر جان خود را در راه آلمان فدا می کنند چه قدر بی معنی و خلاف اخلاق است. اما نتوانستم منظورم را به او بفهمانم. از این بدتر اینکه با هیچ زبانی نمی توان با این گونه آدم ها حرف زد. رابطه ی او با واقعیت به کلی قطع شده است.هر چه دیگران به او بگویند، خیلی که باشد، باعث آشفتگی خاطرش می شود. و سعی می کند که این آشفتگی را با تکرار پایان ناپذیر همان حرف های همیشگی درباره ی تباهی زندگی ِ سالم معنوی در این 14 سال اخیر و ضرورت متوقف کردن فساد حتی حالا که دیگر دارد دیر می شود، از میان ببرد. در تمام این مدت انسان احساس می کند که او به مهملاتی که می گوید اعتقاد دارد و با نادیده گرفتن هر گونه تأثیر خارجی به توهمات خود مشغول است. او چنان اسیر به اصطلاح افکار خود است که نمی تواند با کسی بحث کند. چنین آدمی فقط می تواند آلمان را به فلاکت بکشاند.

من او را از تصمیم و نقشه خودمان آگاه کردم.

- خوشحالم که می بینم هنوز این قدر خوش بین هستید.خبر استعفای شما اصلن به گوش مردم نمی رسد. روزنامه ها یا در این باره چیزی نمی نویسند و یا اعتراض شما را عمل یک مشت متعصب فریب خورده ی وطن فروش قلمداد می کنند.

در چنین اوضاعی استعفای شما فقط باعث می شود بی کار شوید. می دانم شما باکی از این ندارید اما تا آنجایی که به آلمان مربوط می شود اعمال شما بعد از این دوران فاجعه اهمیت می یابند. ما بعد از این باید فقط به فکر آینده باشیم.اگر استعفا کنید در بهترین حالت می توانید خارج از کشور شغلی بیابید در مورد بد ترین حالت نمی خواهم حتی فکر کنم.بی شک می توانید با آرامش کار کنید. خطری متوجه شما نیست و بعد از پایان فاجعه می توانید هر وقت که خواستید به آلمان برگردید. با وجدانی آرام و خوشحال از اینکه با کسانی که گور آلمان را کندند همکاری نکردید.اما تا آن وقت سال ها لازم است و بعد از این سال ها شما تغییر می کنید و مردم آلمان هم تغییر می کنند و نمی دانم می توانید خود را با این تغییرات وفق دهید؟و در آن دنیای دگرگون شده تا چه حد می توانید موفق باشید؟

اگر بمانید وظیفه تان به کلی فرق می کند.نمی توانید جلوی فاجعه را بگیرید و برای بقا مجبور می شوید که پشت سر هم سازش کنید.اما می توانید به هم بپیوندید و جزیره های ثبات بسازید. می توانید جوانان را دور خود جمع کنید. به آنها یا بدهید که دانشمندان خوبی باشند و به آنها کمک کنید که ارزش های کهن را حفظ کنند البته کسی نمی داند که از این جزیره ها چند تا از از فاجعه جان سالم به در ببرند.اما یقین دارم که حتی اگر گروه های کوچکی از جوانان با هوش و خوش فکر را در این روزگار سخت راهنمایی کنیم گام بزرگی در راه احیای آلمان پس از گذشتن این دوره برداشته ایم زیرا این گروه ها مثل هسته ی بلور خواهند بود که از آنها اشکال تازه ی حیات به وجود می آید. من نظرم در درجه ی اول به احیای پژوهش های علمی در آلمان است اما چون کسی کسی درست نمی داند که نقش علم و تکنولوژی در آینده چه خواهد بود، این تذکرات در مورد فعالیت های دیگر هم صادق است.

...

...

هر کس خود باید تصمیم بگیرد، نصیحت کردن یا نصیحت پذیرفتن معنی ندارد. بنابراین تنها چیزی که می توانم بگویم این است که هر کاری بکنید تا وقتی که این مصیبت به سر نیامده نمی توانید از مصائب کوچک تر جلوگیری کنید. اما لطفن به فکر روزگاری باشید که پس از آن فرا خواهد آمد.

 

زهی خیال باطل زهی تصور خام. شاید هم برعکس.... این ها سطوری است که این روزها مدام با خودم زمزمه می کنم... مدام می خوانم از کتاب "جزء و کل" نوشته ی "ورنر هایزنبرگ". مدام راه می روم...و از خودم می پرسم...؟
 
راستی یادم آمد... سال نو مبارک... سالی پر از سلامتی و موفقیت ...

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 19:45  
 من نه منم نه من منم....؟

وقتی که بور نظریه ی مکمل خود را ارائه می کرد هیچ گاه فکر نمی کرد که باعث جنجال و بحثی گردد که تا سال ها ادامه داشته باشد. بنا به این نظریه هر ماده دو رفتار دارد : یکی موجی و دیگری ذره گونه و ما آنچه را اندازه می گیریم که خودمان برای ذره می خواهیم. این صحبت در ابتدای امر با مخالفت "اروین شرودینگر" دیگر نظریه پرداز دنیای کوانتوم رو به رو شد. به همین سبب به پیشنهاد اینشتین یک آزمایش ذهنی ترتیب داده شد البته توسط شرودینگر. نامش را "گربه شرودینگر" گذاشتند.

در این آزمایش در یک اتاقک کوچک گربه ای محبوس است. در این اتاق مقداری سیانور وجود دارد که در ظرفی که درش با مقداری مواد پرتوزا با طول عمر کوتاه بسته شده، محافظت می شود. حال سوال این است که در لحظه ای دلخواه این گربه بیچاره زنده است یا نه؟ تا وقتی که درب اتافک را باز نکنیم نخواهیم فهمید که زنده است یا مرده. در حقیقت یک حالت شَبَه گونه ی مرده زنده به خود دارد.

یکی از پیش آمد های آزمایش گربه شرودینگر تصوری است به نام " بس دنیایی". که می گوید به محض اندازه گیری پدیده ای، درست در بیست سانتی آن دنیایی دیگر به وجود می آید که احتمال دیگر را در بر دارد. یعنی اگر در را بار کردیم و گربه را زنده مشاهده نمودیم در همین لحظه دنیایی به وجود می آید که در آن گربه مرده است. تصور کنید دنیایی که در آن ندایی به دنیا نیامده که این افاضات را داشته باشد، همراه با مشاهده تولد من... یا دنیایی که جنگ هشت ساله نداشته یا دنیایی که .... این دنیاها هیچ تاثیری بر هم ندارند.

بسیاری قبول دارند که همه این وقایع یک ریشه دارند اما چون یک ناظر خارجی بر تمام دنیا وجود ندارد
نمی توان پدیده ی شاخه شاخه شدن را درک کرد. و گروهی بر این تصورند نگاه به گذشته خود باعث شاخه شاخه شدن زندگی ما آن می شود و ما در حقیقت به عنوان یک ناظر عمل می کنیم که خود مصداقی بر این امر می باشد.

پیش آمد بعدی "نا همدوسی" است. که محیط را هم دخیل می داند.  

این آزمایش ساده تبعات فراوانی دارد... هنوز... هنوز هستند کسانی که بر این اعتقادند که آگاهی و دانایی ناظر در اندازه گیری و مشاهده دخالت دارند. و عده ای دوست تر می دارند که این پرسمان را برحسب تاریخ های کوانتومی باز نمایند. و برخی دیگر برحسب گرانش کوانتومی آن را بررسی می کنند.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 15:16  
 کریستف کلمب و یک همشهری در آلمان

ورنر هایزنبرگ در 4 دسامبر سال 1901 در وُترزبورگ آلمان به دنیا آمد. پدرش که مشغول تدریس زبان میانه و مدرن یونانی در مونیخ بود شرایطی را مهیا کرد تا در سال 1920 اولین ملاقات تأثیر گذار فیزیکی خود را تجربه کند. او به ملاقات "زومرفیلد" رفت و مصمم شد تا فیزیک اتمی را دنبال کند.

بعد ها او هم بحث " ولفگانگ پاولی" شد و از تجربیات " اینشتین" ، "پلانک" ، "پاول دیراک" " اویلر" و چندین بزرگ مرد دنیای فیزیک استفاده کرد.

در تابستان 1922 در " گوتینگن" "نیلس بور " را ملاقات کرد و از آن پس همیشه با او باقی ماند.... بود نقش به سزایی در زندگی علمی هایزنبرگ داشت.

هایزنبرگ در سال 1927 مشهورترین نظریه اش را که خود می گوید" بعد ها به اصل عدم قطعیت در فیزیک مشهور شد." ارائه کرد. و جایزه ی نوبل را در سال 1932 از بابت این دیدگاه گرفت.

با وجود حکومت هیتلر و آغاز جنگ جهانی دوم در آلمان ماند و فیزیک اتمی را با احتیاط بیشتری پی گرفت.

در سال 1937 با "الیزابت شوماخر" آشنا شد. خود او می گوید:" در سال های بعد او با شهامت و تحمل فراوان شریک همه ی مشکلات و خطرات زندگی من شد."

هایزنبرگ در ساخت رآکتور اتمی سهم به سزایی داشت و بالاخره در اول فوریه 1976 چشم از جهان فرو بست.

 

" اگر به میزان بشری بسنجیم، زندگی و موسیقی و علم همواره ادامه خواهد یافت. هرچند ما خود فقط میهمانانی دو روزه، یا به قول نیلس بور بازیگران و تماشاگرانی در نمایش بزرگ زندگی باشیم."

                                                                                                            ورنر هایزنبرگ

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 18:13