چرا با من نمی آيی به اين خلوت؟

چرا همچون شقايف های دشت روشنايی،

و يا مانند آن رود خروشان عدم،

و يا مانند جام مملو از خون دلم ،

در اين خلوتگه تنهای تنهايم

                                        نمی آيی؟؟

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۵ و ساعت 22:9  
 
ای وای؛

بر اين رفتنم ،

خنديدنم ،

جايت چه خالی است.

بر اين همه شور و نوا ،

          صوت وصدا

بر اين شفق که بر دل

تاريک من تابيده است

جايت چه خالی است.

ای وای، ای زيبا ترين

براين همه مهر و صفا،

قهر و وفا،

بر اين هوا که در سرم

مچرخد و می خواند و

عالم يکی برهم زند

جايت چه خالی است.

محبوب من ؛

در اين شب تارو خموش،

بر اين همه اشک و تمنا و سکوت،

جايت چه خالی است...

ای کاش من بودم و

چشمان تو.

ای کاش من بودم و

يک آسمان سبزی و يک حرف کبود.

تا گويمت :

ای نازنين جايت چه خالی است.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۵ و ساعت 17:15  
 
روزی که اومدی، با تو بودن رو به همه چيز ترجيح دادم. و ديگه نفس نکشيدم. با تو بودن رو به همه چيز ترجيح دادم و ديگه پر نزدم. با تو بودن رو به همه چيز ترجيح دادم و عاشق شدم.

نگاهت کردم و ويرون شدم. تو شب چشمات ستاره شدم و خاموش شدم. رو موج صدات سوار شدم و تو لحظه ها گم شدم. همراهت شدم و منو روندی.

جواب سلامم رو ندادی. بايد به سرزمينهای دور برگردم. يه جايی اونور کهکشان راه شيری.

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۵ و ساعت 19:50  
 
سلام و هزاران سلام به تو که سبزترينی. من از جاده های دور می آم. يه جايی تو اونور کهکشان راه شيری. اما تو رو می شناسم. تويی که روزی اومدی. يه روز دير. به تو سلام میکنم و می گم که از راه دوری اومدم. تو هم به من سلام کن. تو چشمام نگاه کن و با من همراه شو. منی که نوشتن رو به ياد تو شروع کردم و با اسم تو ادامه میدم. با من بمون. نازنين ...

|+| نوشته شده توسط ندا عسگری در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۸۵ و ساعت 18:26